بنام خدا
پيرمرد
پنجاه سالي مي شود كه رضا را نديده ام . آخرين باري كه ملاقات اش كردم ، جواني 23 ساله بودم . دانشجوي كارشناسي ارشد ادبيات دانشگاه سوربن فرانسه . ت ادامه مطلب »
فوریه 2, 2008 روی 9:45 ق.ظ (داستان)
بنام خدا
پيرمرد
پنجاه سالي مي شود كه رضا را نديده ام . آخرين باري كه ملاقات اش كردم ، جواني 23 ساله بودم . دانشجوي كارشناسي ارشد ادبيات دانشگاه سوربن فرانسه . ت ادامه مطلب »
فوریه 2, 2008 روی 9:33 ق.ظ (داستان)
بنام خدا
من هميشه هستم و از بودنم لذت ميبرم
ساعت روميزي زنگ ميزند و شروع مي كند به لرزيدن . و ميلرزد و ميلرزد تا اينكه مي لغزذ و روي زمين ميافتد و ميشكند . و عقربه اي كه كوچك تر است قِل ميخورد و كنار چهارچوب درب مي نشيند كه دراز است و بي قواره . قرمز هم هست . همرنگ دري كه شب ادامه مطلب »
فوریه 2, 2008 روی 9:31 ق.ظ (داستان)
بنام خدا
اسم من گوسفند است
اسم من گوسفند است. پدرم بزغاله بود و مادرم بره . بودند چون هر دو مُردند . يعني كشته شدند . يك شب يك آدم كچل آمد و به صاحبمان گفت دو تا گوسفند رديف مي خوام . صاحب هم مادرم را نشان كرد . نم ادامه مطلب »
فوریه 2, 2008 روی 9:30 ق.ظ (داستان)
فوریه 2, 2008 روی 9:17 ق.ظ (داستان)
بنام خدا
سلول ها
مَردي مُرد . قصه از اينجا آغاز شد . غروب روز جمعه هفدهم مهرماه، مردي حدودا چهل ساله ، هنگامي كه در منزل شخصي اش واقع در يكي از شهرستان هاي غربي كشور مشغول مطالعه كتابي بي نام و مرموز بود ، بر اثر ايست قلبي جان باخت .
ژانویه 30, 2008 روی 10:41 ق.ظ (داستان)
ژانویه 30, 2008 روی 10:39 ق.ظ (داستان)
بنام خدا
تلويزيون
پسر از روي كاناپه بلند شد . زيرش را نگاه كرد و سوزن شكسته را برداشت و داد زد جاي سوزن اينجاست . سوزن را پرت كرد آنطرف . نزديك سطل زباله . اما نيافتاد توي سطل زباله .
كنترل را برداشت و دوباره روي كاناپه نشست . شبكه را عوض كرد و غرق تماشاي تلوزيون شد . ادامه مطلب »