پيرمرد

بنام خدا

پيرمرد

پنجاه سالي مي شود كه رضا را نديده ام . آخرين باري كه ملاقات اش كردم ، جواني 23 ساله بودم . دانشجوي كارشناسي ارشد ادبيات دانشگاه سوربن فرانسه . ت ادامه مطلب »

من هميشه هستم و از بودنم لذت مي​برم

بنام خدا

من هميشه هستم و از بودنم لذت مي​برم

ساعت روميزي زنگ مي​زند و شروع مي كند به لرزيدن . و مي​لرزد و مي​لرزد تا اينكه مي لغزذ و روي زمين مي​افتد و مي​شكند . و عقربه اي كه كوچك تر است قِل مي​خورد و كنار چهارچوب درب مي نشيند كه دراز است و بي قواره . قرمز هم هست . همرنگ دري كه شب ادامه مطلب »

اسم من گوسفند است

بنام خدا

اسم من گوسفند است

 اسم من گوسفند است.  پدرم بزغاله بود و مادرم بره . بودند چون هر دو مُردند . يعني كشته شدند . يك شب يك آدم كچل آمد و به صاحبمان گفت دو تا گوسفند رديف مي خوام . صاحب هم مادرم را نشان كرد . نم ادامه مطلب »

شب قطار گوسفند

بنام خدا

شب قطار گوسفند

پيرمرد دست كرد توي جيب و يك بستة هزار توماني بيرون آورد .نگاه اندوه بارش را از روي كِشي كه مي رفت تا قله را فتح كند ، كنار كشيد و به چشمان مالدار دوخت . گفت : بگير و دست اش را توي دست مالدار گذاشت . خم شد و گوسفند را در يك هوا از زمين بلند كرد . مالدار گفت :”مباركه” .گوسفند خيلي تقلا مي كرد . مالدار نگاه ادامه مطلب »

سلول ها

بنام خدا

سلول ها

مَردي مُرد . قصه از اينجا آغاز شد . غروب روز جمعه هفدهم مهرماه، مردي حدودا چهل ساله ، هنگامي كه در منزل شخصي اش واقع در يكي از شهرستان هاي غربي كشور مشغول مطالعه كتابي بي نام و مرموز بود ، بر اثر ايست قلبي جان باخت .

ادامه مطلب »

تاكسي

بنام خدا

تاكسي

تاكسي چند قدم جلوتر از پاي جوان توقف كرد . زمين خيس شده بود از برفي كه ديشب باريده بود . خورشيد بدجوري مي كوبيد توي سر سفيد برف ها كه آبشان كند از خجالت . پسر قدم هايش را يكي در ميان و جا بجا برداشت تا خيس نشود شلوارش را كه تازه خريد بود . درب كشويي تاكسي را كشيد و ادامه مطلب »

تلويزيون

بنام خدا

تلويزيون

پسر از روي كاناپه بلند شد . زيرش را نگاه كرد و سوزن شكسته را برداشت و داد زد جاي سوزن اينجاست . سوزن را پرت كرد آنطرف . نزديك سطل زباله . اما نيافتاد توي سطل زباله .

كنترل را برداشت و دوباره روي كاناپه نشست . شبكه را عوض كرد و غرق تماشاي تلوزيون شد . ادامه مطلب »