فوریه 5, 2008 روی 6:59 ق.ظ (اينها شعر نيست)
زندگي
مي لولم توي آدم هايي كه هستند ، نيستند ، بوق مي زنند براي ماشين هايي كه بد جا پارك كرده اند .
خيابان هايي كه سراپا دودند و سياهي
سياه نيستم اما مي شوم از اينكه لاي اين همه آدم م كه آدم نيستند .
از بس كه ماشين هست و دود هست .
زندگي
مي دانم كه روزي من هم دود مي شوم . اما
من خسته شدم
من خسته شدم از اين همه آدم ، از اين همه دود ، از اين همه صدا كه هنجار نيست .
زندگي
من واقعا خسته شدم
مي فهمي ؟
اميدوارم دركم كني
نمي دانم الان كجاي اين گرد بي خاصيت ايستاده ام
روي كدام پل قدم مي زنم كه اين قدر خسته و دلگيرم
زندگي …
یک نظر بنویسید
فوریه 5, 2008 روی 6:58 ق.ظ (اينها شعر نيست)
به من چه كه آدم ها مردني اند
بزرگتر ها نمي ميرند چون عادت ندارند كه بميرند .
كوچكتر ها نمي ميرند چون برايشان زود است كه بميرند .
پيرمردها خسته تر از آنند كه حوصله مردن داشته باشند .
و پيرزن ها جوان تر از آن كه پيرزن ناميده شوند .
سوال من اين است
پس اين آدم هايي كه گر و گر مي ميرند
آدم نيستند ؟
یک نظر بنویسید
فوریه 4, 2008 روی 7:05 ق.ظ (اينها شعر نيست)
موش ها و آدم ها
موش ها پنير را دوست دارند چون آدم ها هم دوست دارند
موش ها از تله بدشان مي آيد چون آدم ها هم بدشان مي آيد .
موش ها از آزادي خوششان مي آيد چون آدم ها هم خوششان مي آيد .
موش ها ازدواج مي كنند چون آدم ها هم ازدواج مي كنند .
موش ها بچه دار مي شوند چون آدم ها هم بچه دار مي شوند .
موش ها مي ميرند چون آدم ها هم مي ميرند .
موش ها موش هستند چون آدم ها هم گاهي آدم هستند …
یک نظر بنویسید
فوریه 3, 2008 روی 6:24 ق.ظ (اينها شعر نيست)
بنام خدا
اتوبوس
اتوبوس توي شب قدم مي زد .
مي پيچيد توي خياباني كه تاريك بود و چراغ نداشت .
مي ايستاد توي ايستگاهي كه نيمكت و تابلو نداشت .
اتوبوس مسافري را سوار مي كرد كه كرايه و بليط نداشت .
اتوبوس آن شب مي رفت توي خيابان هايي كه اسم نداشت .
مي رسيد به مقصد هايي كه مسافر نداشت .
بوق مي زد براي بوقهابي كه صدا نداشت .
اتوبوس آن شب خسته نبود .
اتوبوس آن شب گازوئيل تمام نكرد .
اتوبوس آن شب فقط يك اتوبوس نبود .
به اندازه يك شركت واحد، اتوبوس بود .
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:28 ق.ظ (اينها شعر نيست)
من هستم
قبل از هر چيز بنويسم كه من هنوز هستم .
اگر چه پيش خيلي ها نباشم.
و اگر چه پيش خيلي ها بودن يا نبودنم تفاوتي نداشته باشد .
من هستم چون خواسته ام كه باشم .
چون بودن را دوست مي دارم
و از نبودن بيزارم
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:28 ق.ظ (اينها شعر نيست)
نمي دانم
نمي دانم چرا مي نويسم .
چرا مي خوانم .
چرا روزهايم را ، شب هايم را و تك تك لحظاتم را روي يك صندلي سفيد و پشت يك ميز قهوه اي مي گذرانم ادامه مطلب »
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:25 ق.ظ (اينها شعر نيست)
قطبي ها
واي كه چه دنيايي .
همه چيز آبي است .
حتي آسمان
اينجا آسمان هميشه آبي است .
الا شب ها كه سياه است .
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:25 ق.ظ (اينها شعر نيست)
مرض ها …
مرض ها از زماني پيدا شد كه آدم ها تصميم گرفتند پزشك شوند .
سرطان زماني سلطان امراض شد كه آدم ها دست كردند توي دل آدم هاي ديگر تا بعضي چيزها را كم و زياد كنند .
و سرطان پوست با پيدايش كرم هاي ضد آفتاب مُد شد .
چشم ها از زماني ضعيف شد كه عينك اختراع شد .
دندان ها زماني كه ارتودونسي باب شد ، مادر زاد كج در آمدند.
قلب ها با ظهور قلب مصنوعي تند و تند از كار افتادند .
آدم ها از زماني كه فهميدند خاك كثيف است كزاز گرفتند
آدم ها هزاران مريضي را از موقعي گرفتند كه كشف كردند وجود دارد .
آدم ها مُردند از زماني كه تصميم گرفتند نميرند .
آدم ها از زماني كه تصميم گرفتند نميرند ، گُرّ و گُر مردند ….
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:24 ق.ظ (اينها شعر نيست)
گاهي اوقات
گاهي اوقات كارها آنقدر تكرار مي شود كه ارزش تكرار هم ندارد .
گاهي اوقات آدم ها مي ميرند .
مثل مرغ
و مثل چغندر قند كه مي رسد
و آنقدر مي رسد كه شكر مي شود تا چاي مرا شيرين كند
من كه خيلي زود مي ميرم و خاكي مي شوم براي ريخته شدن در پاي چغندر قند .
یک نظر بنویسید
فوریه 2, 2008 روی 9:23 ق.ظ (اينها شعر نيست)
من واقعا نمي دانم
من واقعا نمي دانم بعد از اين چه شد .
و واقعا نمي دانم بعدتر از اين چه خواهد شد .
تنها چيزي كه مي دانم اين است كه من هيچ چيز نمي دانم .
یک نظر بنویسید