زندگي

زندگي

مي لولم توي آدم هايي كه هستند ، نيستند ، بوق مي زنند براي ماشين هايي كه بد جا پارك كرده اند .

خيابان هايي كه سراپا دودند و سياهي

سياه نيستم اما مي شوم از اينكه لاي اين همه آدم م كه آدم نيستند .

از بس كه ماشين هست و دود هست .

زندگي

مي دانم كه روزي من هم دود مي شوم . اما

من خسته شدم

من خسته شدم از اين همه آدم ، از اين همه دود ، از اين همه صدا كه هنجار نيست .

زندگي

من واقعا خسته شدم

مي فهمي ؟

اميدوارم دركم كني

نمي دانم الان كجاي اين گرد بي خاصيت ايستاده ام

روي كدام پل قدم مي زنم كه اين قدر خسته و دلگيرم

زندگي …

به من چه كه آدم ها مردني اند

به من چه كه آدم ها مردني اند

بزرگتر ها نمي ميرند چون عادت ندارند كه بميرند .

كوچكتر ها نمي ميرند چون برايشان زود است كه بميرند .

پيرمردها خسته تر از آنند كه حوصله مردن داشته باشند .

و پيرزن ها جوان تر از آن كه پيرزن ناميده شوند .

سوال من اين است

پس اين آدم هايي كه گر و گر مي ميرند

آدم نيستند ؟

موش ها و آدم ها

موش ها و آدم ها

موش ها پنير را دوست دارند چون آدم ها هم دوست دارند

موش ها از تله بدشان مي آيد چون آدم ها هم بدشان مي آيد .

موش ها از آزادي خوششان مي آيد چون آدم ها هم خوششان مي آيد .

موش ها ازدواج مي كنند چون آدم ها هم ازدواج مي كنند .

موش ها بچه دار مي شوند چون آدم ها هم بچه دار مي شوند .

موش ها مي ميرند چون آدم ها هم مي ميرند .

موش ها موش هستند چون آدم ها هم گاهي آدم هستند …

اتوبوس

بنام خدا

اتوبوس

اتوبوس توي شب قدم مي زد .

مي پيچيد توي خياباني كه تاريك بود و چراغ نداشت .

مي ايستاد توي ايستگاهي كه نيمكت و تابلو نداشت .

اتوبوس مسافري را سوار مي كرد كه كرايه و بليط نداشت .

اتوبوس آن شب مي رفت توي خيابان هايي كه اسم نداشت .

مي رسيد به مقصد هايي كه مسافر نداشت .

بوق مي زد براي بوقهابي كه صدا نداشت .

اتوبوس آن شب خسته نبود .

اتوبوس آن شب گازوئيل تمام نكرد .

اتوبوس آن شب فقط يك اتوبوس نبود .

به اندازه يك شركت واحد، اتوبوس بود .

من هستم

من هستم

قبل از هر چيز بنويسم كه من هنوز هستم .

اگر چه پيش خيلي ها نباشم.

و اگر چه پيش خيلي ها بودن يا نبودنم تفاوتي نداشته باشد .

من هستم چون خواسته ام كه باشم .

چون بودن را دوست مي دارم

و از نبودن بيزارم

نمي دانم

نمي دانم

نمي دانم چرا مي نويسم .

چرا مي خوانم .

چرا روزهايم را ، شب هايم را و تك تك لحظاتم را روي يك صندلي سفيد و پشت يك ميز قهوه اي مي گذرانم ادامه مطلب »

قطبي ها

قطبي ها

واي كه چه دنيايي .

همه چيز آبي است .

حتي آسمان

اينجا آسمان هميشه آبي است .

الا شب ها كه سياه است .

ادامه مطلب »

مرض ها …

مرض ها …

 

مرض ها از زماني پيدا شد كه آدم ها تصميم گرفتند پزشك شوند .

سرطان زماني سلطان امراض شد كه آدم ها دست كردند توي دل آدم هاي ديگر تا بعضي چيزها را كم و زياد كنند .

و سرطان پوست با پيدايش كرم هاي ضد آفتاب مُد شد .

چشم ها از زماني ضعيف شد كه عينك اختراع شد .

دندان ها زماني كه ارتودونسي باب شد ، مادر زاد كج در آمدند.

قلب ها با ظهور قلب مصنوعي تند و تند از كار افتادند .

آدم ها از زماني كه فهميدند خاك كثيف است كزاز گرفتند

آدم ها هزاران مريضي را از موقعي گرفتند كه كشف كردند وجود دارد .

آدم ها مُردند از زماني كه تصميم گرفتند نميرند .

آدم ها از زماني كه تصميم گرفتند نميرند ، گُرّ و گُر مردند ….

گاهي اوقات

گاهي اوقات

گاهي اوقات كارها آنقدر تكرار مي شود كه ارزش تكرار هم ندارد .

گاهي اوقات آدم ها مي ميرند .

مثل مرغ

و مثل چغندر قند كه مي رسد

و آنقدر مي رسد كه شكر مي شود تا چاي مرا شيرين كند

من كه خيلي زود مي ميرم و خاكي مي شوم براي ريخته شدن در پاي چغندر قند .

من واقعا نمي دانم

من واقعا نمي دانم

من واقعا نمي دانم بعد از اين چه شد .

و واقعا نمي دانم بعدتر از اين چه خواهد شد .

تنها چيزي كه مي دانم اين است كه من هيچ چيز نمي دانم .