زندگي

زندگي

مي لولم توي آدم هايي كه هستند ، نيستند ، بوق مي زنند براي ماشين هايي كه بد جا پارك كرده اند .

خيابان هايي كه سراپا دودند و سياهي

سياه نيستم اما مي شوم از اينكه لاي اين همه آدم م كه آدم نيستند .

از بس كه ماشين هست و دود هست .

زندگي

مي دانم كه روزي من هم دود مي شوم . اما

من خسته شدم

من خسته شدم از اين همه آدم ، از اين همه دود ، از اين همه صدا كه هنجار نيست .

زندگي

من واقعا خسته شدم

مي فهمي ؟

اميدوارم دركم كني

نمي دانم الان كجاي اين گرد بي خاصيت ايستاده ام

روي كدام پل قدم مي زنم كه اين قدر خسته و دلگيرم

زندگي …

نظر بدهید