اتوبوس

بنام خدا

اتوبوس

اتوبوس توي شب قدم مي زد .

مي پيچيد توي خياباني كه تاريك بود و چراغ نداشت .

مي ايستاد توي ايستگاهي كه نيمكت و تابلو نداشت .

اتوبوس مسافري را سوار مي كرد كه كرايه و بليط نداشت .

اتوبوس آن شب مي رفت توي خيابان هايي كه اسم نداشت .

مي رسيد به مقصد هايي كه مسافر نداشت .

بوق مي زد براي بوقهابي كه صدا نداشت .

اتوبوس آن شب خسته نبود .

اتوبوس آن شب گازوئيل تمام نكرد .

اتوبوس آن شب فقط يك اتوبوس نبود .

به اندازه يك شركت واحد، اتوبوس بود .

نظر بدهید