پيرمرد

بنام خدا

پيرمرد

پنجاه سالي مي شود كه رضا را نديده ام . آخرين باري كه ملاقات اش كردم ، جواني 23 ساله بودم . دانشجوي كارشناسي ارشد ادبيات دانشگاه سوربن فرانسه . توي سالن تئاتر با رضا آشنا شدم . رفته بودم تا يكي از كارگردانان جوان آن موقع كه حالا براي خود كسي است و اسم و رسم اش همه جا پر شده را ببينم . قرار بود براي اش نمايشنامه بنويسم . رضا آن روز روي صحنه در حال تمرين بود . رفتم جلو و سراغ كارگردان را از رضا گرفتم و اين بود سرآغاز آشنايي و رفاقت كوتاه من و رضا .

ديروز كه توي خيابان هاي تهران و لابلاي آدم هايي كه مرا نه مي ديدند و نه مي شنيدند ، قدم مي زدم نگاهم افتاد به چهره رضا . خطوط روي پيشاني اش ، بد جوري سالخورده جلوه اش مي داد . رفتم جلو و گفتم « چطوري پيرمرد » اول نشناخت . بعد كه نشاني دادم سخت در آغوشم كشيد و اول همه از احوال و كار و بارم پرسيد . نيم ساعتي كنار خيابان صحبت كرديم . انگار كه فراموش كرده بوديم حالا ديگر آن جوان هاي سابق نيستيم و پيرمرديم . آن هم از نوع مافنگي . گفتم شب به منزلم بيايد اما كار داشت و قرار را گذاشت براي امشب .

يك ساعتي هست كه خانه ام را مرتب كرده ام و منتظر اش هستم . انگار كه خيلي بيكارم . نگاهم مي افتد روي قاب عكس همسرم كه با رباني مشكي آرايش شده . حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم آنقدر پير شده ام كه حتي گفتگو هاي ديروزم با رضا را هم به ياد نمي آورم .

كلافه هستم . دائما نوك عصايم را روي فرش دست باف زير پايم كه تنها يادگار پدرم هست مي گذارم و به اميد ديدار رضا توي اتاق قدم مي زنم . اما انگار قرار نيست كه بيايد .

نگاه مي كنم به ساعت كه عقربه ها روي ساعت كه حالا از عدد 10 هم گذشته است . ميوه هاي روي ميز دست نخورده باقي مانده است . نمي دانم چرا رضا نيامد .

ساعت 11 مي روم توي اتاق و در روي تخت دراز مي كشم . با اينكه چراغ ها روشن است ، چشمانم گرم مي شود و روي هم مي آيد . بيدار كه مي شوم ، مي بينم آسمان روشن است . از اتاق بيرون مي آيم و توي هال مي آيم . ظرف ميوه دست نخورده باقي مانده . پوست موز كمي پرسيده و سياه شده .

دستي به سر و رويم مي كشم و از خانه بيرون مي روم . توي خيابان رضا را مي بينم و علت بد قولي ديشب اش را مي پرسم. نيم ساعتي كنار خيابان صحبت مي كنيم و قرار مي شود كه امشب حتما به منزلم بيايد . چند قدمي كه از رضا دور مي شوم بر مي گردم تا دوباره رضا را ببينم . اما نيست . انگار كه رفته است.

شب دوباره بساط مهماني را حاضر مي كنم . اما رضا باز هم نمي آيد . دوباره توي رختخواب مي روم و قبل از اينكه انتخاب كنم به خوابي عميق فرو مي روم .

توي خواب رضا را مي بينم كه به ملاقاتم آمده . دسته گلي برايم آورده كه يك دست سرخ است . حتي برگ هايش هم سرخ است . با صداي به هم خوردن در از خواب بيدار مي شوم . صداي قدم هاي دخترم را مي شنوم . از پشت ديوار اتاق فرياد مي زند . « بابا » بعد شروع مي كند به صحبت كردن . انگار كه تنها نيست . از اتاق كه بيرون مي روم دختر جوان و زيبايي را مي بينم كه همراهش است . دختر مي گويد « سلام استاد » سرم را تكان مي دهم و بعد با نگاهم حركات دخترم را كه به سمت ميز عسلي رفته دنبال مي كنم . مي گويم « چرا اين دو سه روز نيومدي » همانطور كه ظرف پرسيده ميوه را جمع مي كند مي گويد كار داشتم و بعد ادامه مي دهد « باز قرار بود رضا بياد . آخه بابا … » نمي گذارم حرف اش را به پايان برساند . مي روم توي اتاق و در را پشت سرم مي بندم و تكيه مي دهم به در . از پشت درب بسته صداي دخترم را مي شنوم كه با دوست اش صحبت مي كند . با اينكه پير شده ام و گوش هايم سنگين شده ، اما صدايش را به خوبي مي شنوم . هر چند سعي مي كند آهسته صحبت كند . « بيچاره از وقتي مامان رفت و تنها شد ، ريخت به هم . دست خودش هم نيست. حالا هم گير داده به اين رفيق اش آقا رضا » دختر مي گويد « خب چه اشكالي داره . بذار يه رفيق داشته باشه تا از تنهايي در بياد » « رفيق ؟ » مي خندد « رفيق اش كجا بود . اين آقا رضا 50 ساله كه مرده حالا چرا گير داده نمي دونم . » تكيه ام را از روي ديوار بر مي دارم و روي تخت دراز مي كشم . مي دانم كه رضا زنده است و من ديوانه نشده ام . شب كه دوباره تنها مي شوم و به خواب فرو مي روم ، رضا را به خواب مي بينم. اين بار او دعوتم مي كند تا به خانه اش بروم . بر خلاف او بد عهدي نمي كنم و به خانه اش مي روم . »

صبح كه شب رفت و آسمان آبي شد ، پيرمرد مرده بود . مثل يك كودكي در رحم مادر روي تخت دراز كشيده بود و دستان اش را توي سينه اش جمع كرده بود .

پايان


نظر بدهید