بنام خدا
من هميشه هستم و از بودنم لذت ميبرم
ساعت روميزي زنگ ميزند و شروع مي كند به لرزيدن . و ميلرزد و ميلرزد تا اينكه مي لغزذ و روي زمين ميافتد و ميشكند . و عقربه اي كه كوچك تر است قِل ميخورد و كنار چهارچوب درب مي نشيند كه دراز است و بي قواره . قرمز هم هست . همرنگ دري كه شب ها صداي غيژ لولاي پوسيده اش ميپيچد توي خانه . از روي تخت نيم خيز ميشوم و زل ميزنم به عقربه بزرگ كه پشت پايه تخت پنهان شده .
لباس هايم را ميپوشم . صبحانه ام را سر ميز هميشگي ميل ميكنم و ظرف ها را مثل هميشه نشُسته رها ميكنم . هميشه هنگام رفتن به اين فكر ميكنم كه چرا تنها هستم و دوست دارم تنها بمانم . حتي وقتي به پيري هم ميانديشم تنها هستم . توي خيابان ماشيني را كه بوق ميزند فحش ميدهم . راننده كه پياده ميشود چاكرم چاكرم ميكنم. وقت كار ميخوابم روي صندلي اي كه مي چرخد و درب اتاق را از پشت چفت ميكنم . هميشه به اين فكر ميكنم كه در مورد شغلم خوش شانس بودم . و الا مجبور بودم بالاي داربست ساختمانها، آجر روي آجر بند كنم . ظهر كه ميشود از خواب بيدار ميشوم و يكي دو تا از نوشته هايي را كه نوشته ام ، بازنويسي ميكنم . تق تق درب اتاق را كه ميشنوم ،بلند ميشوم و در را باز ميكنم . هميشه رئيس كه احترام خاصي برايم قايل است ،پشت در است . هميشه منتظر گرفتن كار و من هميشه آماده دادن كار .
عصر به خانه بر ميگردم . توي راه خيلي چيزها را ميبينم كه خيلي آدم ها نميبينند . مثلا راننده اي را ميبينم كه با قرمز شدن چراغ روي داشبورد اش به دنبال چيزي ميگردد و گاهاً هم تكه كاغذي پيدا مي كند . و چراغي كه با سبز شدن ، پر رنگ تر ميشود . آدمي را ميبينيم كه براي فروختن جاروهاي آفتاب گرداني اش ، دخترك اش را همراه آورده و دخترك لابلاي آب هاي ساكن و گنديده جوب ، چوب ميگرداند . من حتي بوي جوب گنديده را هم ميبينم . من خيلي چيزها را ميبينم چون خيلي وقت ها وظيفه ام ديدن است .
هميشه قبل از رسيدن به خانه تا آنجا كه ميتوانم توي خيابان ها قدم ميزنم . هميشه كه دير به خانه ميرسم، سر راه بسيجي جواني پشت ايست بازرسي نگه ام ميدارد و بازرسي ام ميكند . و هميشه چيزي براي دلخوشي اش هم كه شده پيدا نميكنند . فقط يكبار به ابروهايم گير داد كه آن هم بي نتيجه ماند . متعجبم از اينكه فردا كه مي شود، روز از نو و روزي از نو . گاهي اوقات فكر مي كنم كه چقدر سرتق است اين جوان .
هميشه ماشين هايي كه آخر شب ها براي دختران كنار خيابان بوق ميزنند و رينگ شان اسپرت است را ميبينم و گاهي هم براي شان دست تكان ميدهم و مي پرسم كه اين دل خوش را از كجا خريديد و به سيري چند .
پشت درِ خانه منتظر ميمانم تا كليدها پيدا شود و پيدا كه ميشود در هم متعاقبا باز ميشود . قبل از خواب مينويسم. زياد هم مينويسم . شايد 40 صفحه . گاهي بيشتر از ماركز . كتاب هم ميخوانم . آنجا كه چشمم گرم ميشود و پلكم سنگين ، در ذهنم خط سير داستاني را ادامه ميدهم . گاهي اوقات سرهنگ آئورليانا را به كلانتري 12 تهران ميكشانم و گاه دزد محله را به جوخه اعدام سرهنگ آئورليانا . گاهي هم زنجير چرخ مي بندم به چرخ هاي كاميون خانواده توم تا در مسير حركت خود از اتوبان قم تهران با مشكل مواجه نشوند و به سلامت برسند به كشت خوشه هاي خشم . (را در خوشه هاي خشم از اتوبان قم تهران هم .)
گاهي اوقات به برخي كتاب ها علاقه مند ميشوم . گاهي اوقات فراموششان ميكنم و گاهي تا مدت ها به خاطر ميسپارم . گاهي هم اصلا از ذهنم پاك نميكنم مثل صد سال تنهايي كه هنوز برايم عزيز است .
شب ها قبل از خواب ،فكر هم ميكنم . به اينكه فردا سر راه، ساعت روميزي جديدي بخرم كه بعد از شكسته شدن دليلي براي بازار رفتن داشته باشم . شايد بپوسم اگر اين ساعت هم قصد نو شدن نداشته باشد .
هميشه خسته كه ميشوم ، خوابم مي برد . هر چند دير خسته ميشوم و دير به خواب مي روم. ساعتي كه ديگر نه شب است و نه ستاره اي در كار است . آن زمان كه آسمان روشن است .
گاهي اوقات فكر مي كنم كه شايد براي همين است كه ساعت ها از دستم شكار مي شوند و مي شكنند . از اينكه فرصت استراحت را هم به شان نمي دهم .
صبح ها كه بيدار مي شوم ، قبل از خوردن صبحانه و پوشيدن لباس . و حتي قبل از برداشتن عقربه هاي كوچك و بزرگ ساعت شكسته از روي زمين . به اين مسئله مي انديشم كه من چقدر هستم و چقدر از بودنم لذت مي برم . چون تنها دليل لذاتم احساس بودنم است .
پايان