شب قطار گوسفند

بنام خدا

شب قطار گوسفند

پيرمرد دست كرد توي جيب و يك بستة هزار توماني بيرون آورد .نگاه اندوه بارش را از روي كِشي كه مي رفت تا قله را فتح كند ، كنار كشيد و به چشمان مالدار دوخت . گفت : بگير و دست اش را توي دست مالدار گذاشت . خم شد و گوسفند را در يك هوا از زمين بلند كرد . مالدار گفت :”مباركه” .گوسفند خيلي تقلا مي كرد . مالدار نگاهش را از پيرمرد كه به زحمت گوسفند را دنبال خود مي كشيد ، گرفت و با لبخندي رفت زير سقف سياه و پر مگس كشتارگاه .

پيرمرد با يك دست گوسفند را گرفته بود و دست ديگرش را جلوي ماشين ها تكان مي داد . بعد از مدتي ، پيكان نارنجي رنگِ قراضه اي رسيد و پيرمرد را سوار كرد .

راننده كه مرد سالخورده و غمگيني بود گفت « پدر جان گوسفند رو مي بري راه آهن چه كار » پيرمرد انگار كه نشيند ، برگشت و از صندلي جلو نگاهي به در بسته نشده صندوق عقب انداخت . راننده گفت « نكنه مسافري چيزي داري ؟ » پيرمرد آرام و بد اخلاق گفت « مي خوام با قطار ببرمش گرمسار » راننده پقي زير خنده زد و با تعجب پرسيد « با قطار » پيرمرد اول نگاه تندي كرد و بعد لبخند تلخي روي لب اش نقش بست . گفت « توي روستا زندگي مي كنم . خودم مالدارم . اما زنم نذر كرده بود كه اگه پسرم خوب بشه يه گوسفند از مشد بيارم و قربوني كنم » راننده آرام لبخند را از روي لبانش پاك كرد . گفت « حالا ايشا لله به سلامتي خوب شده كه پسرت » اشك دور مردمك سياه چشمان پيرمرد حلقه بست . يكهو لغزيد و افتاد روي چانه فرو رفته اش . بعد هم سر خورد و روي صندلي چرك پيكان افتاد . راننده از زير چشم نگاهي به پيرمرد انداخت و ساكت شد . انگار فهميده بود . گفت « ايشالله هر چه زودتر شفا پيدا كنه »

ميدان راه آهن از دور پيدا شد . راننده گفت « نزديك شديم » پيرمرد شيشه را كمي پايين داد تا صداي آشناي سوت قطار را بشنود . صدا درست مثل صدايي بود كه هر روز از راه آهن پايين روستا شنيده مي شد .

پيكان وارد پاركينگي كه تاكسي ها مسافرها را پياده مي كنند ، شد. پيرمرد دو سه تا از اسكناس هاي سبز اش را به راننده داد . راننده طوري دست اش را جلو برد كه انگار دلش نمي خواست بگيرد .پيرمرد كه گوسفند را از توي صندوق در آورد و كمي دور شد راننده داد زد « عمو … عمو » پيرمرد برگشت و راننده را ديد كه حروله كنان به سمت اش مي دود . راننده يكي از هزاري ها را پس داد و گفت همين دو تا كافيه . بعد هم با لبخندي روانه ماشين اش شد و ديگر هيچوقت پيرمرد را نديد .

دم ورودي ايستگاه نگهبان مانع عبور پيرمرد شد . گفت « نمي شه گوسفند ببري تو » پيرمرد اسرار كرد . اما باز هم قبول نكرد . آخر سر به انتظامات گفت و آنها هم با شنيدن قصه پيرمرد و اسرار هايش به شرطي كه هم كوپه اي هاي پيرمرد قبول كنند ، اجازه ورود گوسفند را به قطار صادر كردند .

زني از پشت بلندگو اعلام كرد مسافران قطار مشهد تهران به كنترل بليط مراجعه كنند . پيرمرد از روي صندلي بلند شد و رفت تا سوار قطار شود .

در كوپه را زد . سه جوان نشسته بودند و براي هم جوك تعريف مي كردند . پيرمرد گفت « مي شه اين گوسفند هم تو اين كوپه كنارم باشه » يكي از جوان ها گفت « گوسفند » و ريسه رفت . آن يكي كه موهاي اش مثل برق گرفته ها بود گفت « آره عمو جون بيا تو » بعد چشمكي زد به جوان كناري اش كه از همه ساكت تر بود . پيرمرد نشست دم در . همان لحظه يكي از نگهبان ها آمد نزديك كوپه و در را باز كرد . نگاهي به جوان ها و بعد پيرمرد انداخت و گفت « خوب چي شد » پيرمرد نگاهش را از روي تك تك جوانان عبور داد و روي چشمان نگهبان دوخت . تا آمد حرف بزند جوان مو سيخي گفت « قربون ما با اين گوسفنده مشكل نداريم » پيرمرد لبخندي زد و از جوان تشكر كرد . نگهبان در كوپه را بست و رفت به كوپه هاي ديگر سرك بكشد .

قطار با سوت هميشگي ايستگاه را ترك كرد و آرام آرام به سمت قرباني كردن گوسفند رفت . پيرمرد با ديدن جوانها به پسرش فكر مي كرد و دلش مثل سير و سركه مي جوشيد . توي راه گه گداري به پسرها كه با صداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند نگاه مي كرد اما انگار اصلا صدايشان را نمي شنيد .

خورشيد آرام آرام در سمتي كه قطار حركت مي كرد به زمين نزديك مي شد . شفق رنگ شفق گرفته بود . پيرمرد خيلي خسته بود . چشمانش را آهسته روي هم گذاشت تا مدتي بخوابد . گوسفند مثل گوسفند سرش را اينطرف و آنطرف مي چرخاند و به حرف هاي پسر ها گوش مي داد .

همين كه چشمان پيرمرد گرم شد و خوابش برد ، پسري كه از همه ساكت تر بود نگاهي به گوسفند انداخت . مو سيخي متوجه نگاه رفيق اش شد . لبخندي به پسر ديگر زد و گفت « گرفتي ؟ » و بعد از جايش بلند شد به سمت گوسفند رفت .

پيرمرد از خواب كه بيدار شد نگاهي به اطراف انداخت و متوجه شد گوسفند نيست . چراغ هاي كوپه خاموش شده بود و پسرها غرق خواب بودند . پيرمرد با دلهره از جايش بلند شد و به سمت پسرها رفت . دست اش را نزديك شانه مو سيخي كرد تا بيدارش كند ، اما همين كه يك لحظه نور مهتابي زنگ چراغ ريل به چشم اش خورد دست ش را كنار كشيد . برگشت و در كوپه را باز كرد و خارج شد . نگاهي به دو طرف انداخت و بعد يك سمت را براي رفتن انتخاب كرد . به آخر واگن كه رسيد ، توقف كرد و با انگشت چند بار روي شيشه آخرين كوپه كوبيد . مهماندار چشمان اش را با مشت پاك كرد و از پشت شيشه نگاهي به پيرمرد انداخت . با دست به پيرمرد اشاره كرد . پيرمرد گفت « گوسفند » مهماندار درب كوپه را باز كرد و پرسيد « چي شده پدر جان اين موقع شب » پيرمرد اين پا و آن پا كرد و گفت « گوسفندم . گوسفندم نيست » مهماندار گفت « نيست ؟ مگه شما گوسفند داشتي » پيرمرد حوصله توضيح دادن نداشت . دست اش را بالا آورد و در حالي كه تكان مي داد گفت « نزديك غروب خوابم برد ، بيدار كه شدم ديدم تو كوپه نيست .» مهماندار خميازه اي كشيد . خسته بود اما دلش به حال پيرمرد سوخت . گفت « يك لحظه صبر كنيد » و رفت توي كوپه . چند لحظه بعد كت اش را پوشيد و از كوپه اش بيرون آمد . در را پشت سرش قفل كرد و دنبال پيرمرد راه افتاد . گفت « اول مي ريم به سمت ته قطار بعد اگه پيدا نشد مي ريم به سمت لوكومتيو » پيرمرد سرش را به علامت رضايت تكان داد و دنبال مهمان دار راه افتاد .

قطار به ته رسيد اما خبري از گوسفند نبود . پيرمرد از مهماندار پرسيد « نمي شه تو كپه ها رو ديد » مهماندار گفت « مي بينيد كه شب ِ و همه خوابند . حالا بريم سر قطار . ايشا لله كه اونطرفه . قطار به سر هم رسيد اما باز خبري از گوسفند نشد . مهماندار گفت « دستشويي ها رم ديدديم اما نبود . فعلا شما بريد تو كوپه تون استراحت كنيد ايشا الله صبح پيدا مي شه . » مهماندار پيرمرد را تا نزديك كوپه همراهي كرد و وقتي از ورود او به كوپه اش مطمئن شد به كوپه خود برگشت و خوابيد .

پيرمرد روي صندلي نشست . نگاهي به پسرها كه غرق خواب بودند انداخت و بعد نگاهش را به سقف دوخت . خواست چشمان اش را ببندد اما دلش رضا نداد . بعد از مدتي بلند شد و از كوپه بيرون زد .

پيرمرد به طرف انتهاي قطار راه افتاد . نزديك هر كوپه كه مي رسيد ، مدتي مي ايستاد و بو مي كرد . شايد به اين خاطر كه خودش گوسفند داشت و بوي گوسفند را مي شناخت .

صبح زود پيرمرد بي نتيجه از پيدا كردن گوسفند و بعد از بو كردن تك تك كوپه ها ، به كوپه خودش بازگشت . همين كه خواست استراحت كند ، مهمان دار با ته كليد اش به روي پنجره كوبيد و گفت « نماز » پسرها هنوز غرق خواب بودند . پيرمرد نگاهي به آنها انداخت و از كوپه بيرون آمد .

سوز سردي مي وزيد . پيرمرد مشتي آب از حوض كوچك مقابل اش برداشت و به صورت اش پاشيد . همين كه سوت قطار توي گوش صبح پيچيد ، نگاه ديگري به اطراف انداخت و به عنوان آخرين مسافر سوار شد . به كوپه اش برگشت و پسرها را ديد كه هنوز خواب هستند . گوشه اي نشست و آرام چشم هايش را روي هم گذاشت .

خيلي نگذشته بود كه خورشيد در آمد و آرام آرام بر پهنه آسمان بالا آمد . مدتي بعد از سرعت قطار كاسته شد . پيرمرد چشم هايش را باز كرد . فضا براي اش آشنا به نظر مي رسيد . همين كه خواست به ذهن اش رجوع كند مهماندار در كوپه را باز كرد و گفت « گرمسار آماده شيد براي پياده شدن »

پيرمرد ساكي نداشت . گوسفندي هم نداشت . خودش را از روي صندلي برداشت و از كوپه بيرون برد . براي بار آخر نگاهي به پسرها كه هنوز خواب بودند انداخت و درب كوپه را بست . نزديك درب قطار مهماندار گفت « گوسفند چي شد » پيرمرد جوابي نداشت . مهماندار گفت « ايشالله پيدا مي شه . » بعد هم يك شماره از پيرمرد گرفت كه اگر پيدا شد خبرش كنند .

قطار ايستاد و پيرمرد پياده شد . چند قدمي كه از ريل راه آهن دور شد ، قطار دوباره به حركت در آمد . پيرمرد ايستاد . رويش را برگرداند و براي بار آخر نگاهي به قطار رفته انداخت .

پايان



نظر بدهید