اسم من گوسفند است

بنام خدا

اسم من گوسفند است

 اسم من گوسفند است.  پدرم بزغاله بود و مادرم بره . بودند چون هر دو مُردند . يعني كشته شدند . يك شب يك آدم كچل آمد و به صاحبمان گفت دو تا گوسفند رديف مي خوام . صاحب هم مادرم را نشان كرد . نمي دانم چه شد كه آدم كچل چشمش پدرم را هم گرفت . صاحب مي خواست يكي از دوستان مادرم را انتخاب كند . اما كچل با انگشت اشاره پدرم را نشانه گرفت و به صاحب گفت اونو مي خوام . بعد از آن من يتيم شدم . آخرين بع بع هاي پدرو مادرم را مي شنيدم كه برايم آرزوي موفقيت مي كرند . مادرم در آخرين بع گفت ، هميشه آرزو داشتم روز عروسي ات را ببينم اما حالا كه نشد يك وصيت دارم . اينكه وكيل شوي  و يك روز – هر چند دور- از حقوق ما گوسفند ها كه بي هيچ دليلي كشته مي شويم و تا كوچكترين عضومان هم از سو استفاده در امان نمي ماند، دفاع كني . پدرم هم فقط گفت پسرم موفق باشي. بعد صداي كچل را شنيدم كه به صاحب گفت دنبالم بيا تا قرباني شون كنيم . گفت از مكه آمده و مهمان دارد . آن شب تا صبح اشك ريختم . خاكستري كه صميمي ترين رفيقم بود كنارم نشست و با زبان نازم كرد . اما افاقه نكرد . صبح سعي كردم گذشته را فراموش كنم و حركتي بزرگ را در مسير كمال آغاز كنم. 

روزهاي اول هاپو سگ خال خال صاحب مي خنديد و مي گفت گوسفند نمي تواند وكيل شود . مسخره مي كرد و مي گفت گوسفند حتي نمي داند پدرش كيست و مادرش كيست . همه را فراموش مي كند . آنوقت تو مي خواهي درس بخواني و كيل شوي  و از حقتان دفاع كني . درست است كه زور بازويم به هاپو نمي رسيد اما براي حرفهايش هم ارزشي قائل نبودم . چون من مي دانستم كه فرزند چه كساني هستم و يك روزي خانواده اي صميمي داشتم .

توي طويله ما بز پيري بود به اسم سوناد . هر وقت مي رفت دَم آخُر تا آب بخورد ريش هايش خيس مي شد و بعد هم به زمين كشيده مي شد و گِلي مي شد . همه مي گفتند او از همه دانا تر است . خاكستري هم گفت براي رسيدن به مقصودم بايد سراغ سوناد بروم . سوناد گوش هاي سنگيني داشت . پيري حوصله را ازش گرفته بود . يك روز صبح سراغ اش رفتم اما تا شب نتواستم منظورم را بهش بفهمانم . نزديكي هاي طلوع خورشيد بود كه گفت پسر براي اين كار بايد وكيل شوي .

پرسيدم چطور . گفت بايد آدم شوي .

پرسيدم چطور مي تونم آدم باشم .

خنديد و گفت به سختي .

اما من از آن روز تصميم گرفتم تا آدم باشم و طعم انسانيت را بچشم . قبلا هم از پدرم شنيده بودم كه انسان اشرف مخلوقات است و هر كاري به جز خدا تنها از دست اوست كه بر مي آيد .

براي آدم شدن راه سختي را پيش رو داشتم . اول از همه اينكه نمي دانستم چه كار بايد بكنم . دوم اينكه ممكن بود بعد از دانستن ممكن بود نتوانم به انجام آن كارها مبادرت داشته باشم . سوم اينكه ممكن بود با تمام اين كارها نتوانم آدم باشم . و چهارم و در نهايت اينكه ممكن بود هر لحظه به قتلگاه برده شوم و به كام مرگ كشيده شوم .

اما با اين اوصاف باز تصميم به شروع گرفتم . روز اول براي اين كار گوشه طويله نشستم و منتظر ماندم تا صاحب بيايد . قصد داشتم كه كارهايش را زير نظر بگيرم و با انجام آنها آدم شوم . نزديكي هاي ظهر قفل طويله باز شد و صاحب آمد . پشت سرش يك آدم بود كه قيافه اش با آدم هايي كه ديده تا به حال ديده بودم فرق مي كرد . صاحب همشهري صدايش مي كرد . لهجه اش خاص بود . خدا خيرت بدهد يك دانه بده كه خوب باشد . صاحب لبخندي زد و خپلو را نشانه كرد . جلدي پريد روي سرش و گفت اين از همه بزرگ تره و رديف تره. مرد خارجي گفت چاقي اش از براي خوردن است يا … حرف اش را تمام نكرده بود كه صاحب كلام اش را قطع كرد و گفت خدا شاهده همه اش گوشته . اصلا يه روزه غذا نخورده . از حرف صاحب تعجب كردم . خپلو از ديشب يك دم مي خورد . مي دانستم كه لااقل يك سوم وزن اش را همين هايي كه خورده تشكيل مي دهد . صاحب خپلو را جدا كرد و براي مرد خارجي برد .

آن روز به اين نتيجه رسيدم كه براي آدم شدن بايد دروغ گفت . اين درس اولم بود و نياز داشتم آنرا تمرين كنم . بعد از آن تا مدت ها حتي كلامي هم نگفتم كه راست باشد . خاكستري كه صميمي ترين رفيقم بود مرا ترك كرد و گفت تو گوسفند نيستي . خوشحال شدم فكر مي كردم شبيه آدم ها شدم . تصميم گرفتم از روزهاي بعد بيشتر در رفتار آدم ها دقيق شوم تا بيشتر شبيه شان شوم . در روزهاي بعد ياد گرفتم كه چگونه بد بگويم . دو به هم زني كنم  . فحش و ناسزا بگويم . دزدي كنم  . نا جوانمرد باشم . بي عدالتي كنم و خيلي از صفاتي كه پيش از اينها بد حساب شان مي كردم را هم به تمرين هاي آدم شدنم اضافه كنم .

ديگر در بين گوسفند ها هيچ جايي نداشتم . فكر مي كردم به اين خاطر است كه شبيه آدم ها شده ام . هيچ كس مرا دوست نداشت . خاكستري هر وقت مرا مي ديد سرش را كج مي كرد . يك روز نزديك هاي غروب براي خودم پرسه مي زدم كه درب طويله باز شد . صاحب بود . بعد از چرخي ، خاكستري را انتخاب كرد . دلم ريخت با اينكه تصميم گرفته بودم دلم براي هيچكس نسوزد . خاكستري براي آخرين لحظات سرش را به طرفم كج كرد و براي آخرين باز نگاهش را به نگاهم دوخت . آخرين كلامي كه از او شنيدم اين بود . گوسفند .

چند روزي همه چيز را فراموش كردم . حرف خاكستري اوضاع و احوالم را به كلي به هم ريخته بودم . فكرم را ذهنم را همه را مشغول كرده بود . دلم بدجوري برايش تنگ شده بود . يك روز عصر كه نشسته بودم و تصويرم را از توي آب كدر آخور تماشا مي كردم ، سوناد آمد كنارم و با صدايي آرام گفت : براي آدم شدن فقط بايد آدم بود . پرسيدم يعني چي گفت يعني كاري رو كه دلت مي گه صحيحه انجام بدي.  آن شب سوناد مرد . از كهولت سن مرد . توي طويله همه كشته مي شوند الا يك نفر . سوناد هم يكي از آن يك نفر ها بود كه به مرگ طبيعي مي مرد . بعد ها از روي خاطراتي كه روي ديوار نوشته بود فهميدم كه او هم يك روز آروزي انسانيت را در سر مي پروراند .

از فرداي روزي كه سوناد مرد همه كارهايي را كه آدم ها انجام مي دادند را فراموش مي كردم و تصميم گرفتم كاري را كه دلم مي گفت صحيح است انجام دهم . بعد از آن فكر كردم كه چقدر با آدم ها متفاوتم .

دوستان كم كم به پيشم برگشتند و گذشته را طوري فراموش كردند كه انگار اصلا وجود نداشته . روزها يكي يكي مي گذشت و من هر روز مشتاق تر از ديروز مي شدم .

يك روز صبح با صداي آزار دهنده اي از خواب بيدار شدم . دوستانم بودند اما حرفهايشان نا مفهوم بود . پرسيدم چي مي گيد اما جواب آنها مثل حرف هاي ديگرشان نا مفهوم بود . خواستم به طرفشان بروم كه همه فرار كردند . سر جايم ايستادم و مستاصل پرسيدم چرا فرار مي كنيد . يك دفعه درب طويله باز شد و صاحب آمد . همين كه نگاهش به من افتاد خشك اش زد و پرسيد تو اينجا چه كار مي كني؟ شك داشتم كه با من باشد  . پرسيدم من .گفت مگه غير از تو كسي هم اينجا هست . دور و برم را نگاه كردم . نگاهم افتاد به پاهايم . دستايم . انگشتانم . همه چيزم شده بود مثل آدم ها . از شوق در پوست خودم نمي گنجيدم . رفتم به طرف صاحب تا بغل اش كنم . اما يك دفعه فرار كرد . از طويله كه بيرون آمدم صاحب را ديدم كه همراه چند تا از همسايه هايش با چوب هايي كه توي هوا مي چرخد به طرفم مي دوند . همانجا ايستادم . مدتي بعد زير مشت و لگدشان  له شدم . و كبود و سياه .

اولين روز آدميت خيلي سخت و دردناك بود . شب كه شد جايي براي خواب نداشتم . چيزي هم براي خوردن پيدا نكرده بودم. ديگر علف هم به دهانم مزه نمي كرد . روي نيمكت جايي كه به آن پارك مي گفتند نشسته بودم و بي حال فكر مي كردم كه يكهو مرد هيكلي با لباس سبز آمد و پرسيد اينجا چه كار مي كني . هنوز جواب نداده بودم كه دستم را گرفت و همراه خود كشيد .

شانسم گفت كه جايي براي خواب پيدا شد . اتاق تاريك و سردي بود كه چند نفر ديگر هم گوشه به گوشه آن خوابيده بودند . درب آهني اي هم يك طرف اش بود و نور كم رنگي از لابلاي ميله هايش تابيده مي شد .

چند روزي خواب و خوراكم را تامين كردند . به نظرم آدم هاي خوبي بودند . اما بعد از چند روز از اتاق بيرونم كردند . پيش مرد ديگري بردند و او هم يك كاغذ جلويم گذاشت وگفت . امضا كن . نمي دانستم منظورشان از امضا چيست . مرد نگاه تندي كرد و گفت امضا كن . من در جواب نگاهش گفتم . چه طور مي توانم وكيل شوم تا از حقوق گوسفند ها دفاع كنم .

باز شانس باهام يار بود كه بي جا و مكان نماندم . بعد از ان اتاق تيره مدت زيادي را در يك فضاي بزرگ سپري كردم  . دور و برم پر بود از آدم هايي كه خاص بودند . قشنگ ترين آدم هايي كه تا به حال ديده بودم . ساده بودند وصميمي . هر چه كه توي دلشان بود روي زبانشان هم ديده مي شد . رفتارشان با همه آدم هايي كه تا به حال ديده بودم متفاوت بود . آنجا دوستان زيادي پيدا كردم كه اصولا روز بعد فراموشم مي كردند. به جز يكي كه تا روز آخر مي شناختم و آقاي وكيل صدايم مي كرد . او به من ياد داد كه براي رسيدن به هدفم بايد چه راهي را طي كنم . در مدتي كه آنجا بودم تا حدودي با سوادم كرد . همه چيز داشت خوب پيش مي رفت تا اينكه يك روز بردندم  دفتر و گفتند تو ديوانه نيستي مي توني بري .

مشكلات تازه شروع شد . بعد از اينكه جايي براي ماندن پيدا نكردم تصميم گرفتم به همان نيمكت برگردم تا شايد دوباره سقفي بالاي سرم قرار بگيرد . اما خبري نشد . البته يك دختر را ديدم كه مدتي آنجا پرسه مي زد . خيلي هم به من نگاه مي كرد . اول فكر كردم كه شايد قبلا ديده باشدم و شايد شناخته باشدم . اما رفت . يك ماشين آمد و بوق زد . او هم سوار شد . نمي دانم چرا كسي مرا سوار نكرد . اين هم تبعيض بود ؟

نيمه شب كه شد پيرمرد ژنده پوشي و يك قوطي آتش كنارم آمد و گفت بي جايي . سرم را مثل گوسفند تكان دادم و مدتي را با پيرمرد زندگي كردم . زندگي سختي بود . چون نه چيزي بود كه بخورم و نه چيزي كه به آن فكر كنم . پيرمرد كه مُرد من هم شدم همان آدمي كه تازه آدم شده بود .

جواني پيدا شد كه انگار دلش به حالم سوخت . روزها بسته هاي سفيدي دستم مي داد تا دست جوان هايي بدهم كه نمي شناختم . بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه در اين راه نمي توانم به هدفم نزديك شوم . يك شب خانه جوان را ترك كردم و رفتم جايي كه دور باشد .

روزها كنار خيابان مي نشستم و رفت و آمد ماشين ها را تماشا مي كرد . آدم هايي كه زياد خوشحال به نظر نمي رسيدند . آدم هايي كه مشكل داشتند . بعضي وقت ها برايم سكه پرتاب مي كردند . يك روز يك سكه افتاد جلويم كه خيلي مي چرخيد . سرم را بالا آوردم تا صاحب اش را ببينم . صاحب كسي نبود جز رفيق دوران جنون . از روي زمين بلند شدم و در آغوشش گرفتم . مثل يك مرد . گفت اينجا چه كار مي كني آقاي وكيل . اشك از گونه هايم سرازير شد .

تا شب توي خيابان ها پرسه زديم و صحبت كرديم . رفيق مي گفت كه او را هم از دارالمجانين بيرون كردند چون فكر مي كردند ديوانه نيست . او گفت تصميم گرفتم كمكت كنم تا وكيل شي . خوشحال شدم . پرسيدم سقفي براي خواب داري . يا چيزي براي خوردن . لبخند زد . بعد سرش را بالا برد و دهانش را باز كرد . دهانش را بست و گفت چه غذايي خوشمزه تر از هوا . گفت آسمون به اين قشنگي . كدون خونه همچين سقفي داره . بعد با انگشت اشاره كرد به يكي از ستاره هايي كه توي آسمان مي درخشيد . گفت تازه لامپم داريم .

روزهاي سخت تمامي نداشت . از روزي كه آدم شده بودم هر روز بر سختي هايم افزوده مي شد . رفيق از همان شب شروع كرد به آموزش دادن من . هميشه توي دلم بود تا رازم را ، وصيت والدينم را بهش بگويم . اما ترسي نمي گذاشت .

نمي دانم به خاطر استعداد بود يا تلاش ، كه خيلي زود همه چيز را ياد مي گرفتم . رفيق فرستادم جايي تا امتحان بدهم و مدرك بگيرم . مي گفت مدرك از دانستن هم مهمتر است . مي گفت خيلي از آدم هاي اين شهر مداركي دارند كه حتي قادر به روخواني از آن هم نيستند .

امتحانات را خيلي خوب دادم و موفق به اخذ ديپلم شدم . بعد از آن رفيق گفت بايد در امتحاني شركت كنم كه سخت ترين امتحان روي زمين است . گفت اسم اش كنكور است . گفت براي اين امتحان بايد همه چيز را فراموش كنم و تنها به امتحان فكر كنم . من پرسيدم بعدش چي مي شه . خنديد و گفت براي خيلي ها بعدش مهم نيست . مهم اين امتحانه . اما تو كه بعضي ها نيستي .

طولاني تريم مدتي را كه بايد صبر مي كردم منتظر ماندم .يكسال . يك روز صبح زود بيدار شدم و در جلسه امتحاني شركت كردم كه پر از آدم بود . بعد امتحان چهره آدم ها ديدني بود . يكي دو ماه بعد رفيق گفت كه حالا بيشتر از هر موقع به آن چيزي كه مي بايست نزديك شدم . گفت حالا دانشجو شده ام و مي توانم يك وكيل باشم تا از حقوق گوسفندان دفاع كنم . رفيق گفت ديگه نيازي به اون ندارم و رفت . همينطور كه مي رفت ميانه هاي راه برگشت و نگاهم كرد . يك چشمك زد و مثل خاكستري به راه اش ادامه داد . و ديگر هيچ وقت رفيق را نديدم جز روزي كه از خيلي دور روي چوبه اي كه دار مي ناميدندش آويزان بود .

توي دانشگاه خيلي چيزها ياد گرفتم . دانشگاه چيزي به من ياد نداد . اين من بودم كه از دانشگاه چيزي ياد مي گرفتم . با استاد ها بحث مي كردم . خيلي ها از دستم شكار بودند . دوست داشتند گوسفند بودم تا پوستم را قلفتي بكنند . يك دو باري هم از طرف حراست خواسته شدم و از همان برگه ها كه روزهاي اول در كلانتري مقابل ام گذاشته بودند ، بهم دادند .

من تازه ياد گرفته بودم چگونه آدم ها را بشناسم و چگونه با آنها رفتار كنم . خيلي زود يك برگه بهم داند كه اسم اش مدرك بود . همان ها كه رفيق گفته بود . من شده بودم يك وكيل . يك وكيل كه مي خواست دفاع كند . اما ديگر نه از حق گوسفند ها . بلكه از حق آدم ها . من تازه فهميده بودم انقدر انسان هستند كه حقوقشان پايمال مي شود كه بي انصافي بود اول سراغ گوسفند ها بروم . البته يك روز تصميم گرفتم به طويله صاحب بروم تا تمام دوستانم را ازش بخرم . با اينكه پولي نداشتم اما از يك دوست غرض گرفتم . اما …

درب طويله كه باز شد هيچ يك از هم نسلانم را نديدم . همگي زير تيغ استثمار صاحب با زندگي بدرود گفته بودند .

پول را به دوست پس دادم و گفتم هنوز آدمي هست كه بخواد حقشو بگيره .

روزها دنبال آدم ها مي گشتم و شب ها به آنها فكر مي كردم . آدم معروفي شده بودم .خيلي ها مي شناختندم . به خصوص آدم هايي كه توي دانشگاه بودند و رفتار خوبي هم باهام نداشتند . كم كم شهره ام فراگير شد و به گونه اي شدم كه خيلي از آدم هاي دنيا اسمم را شنيده بودند .

كار كه بالا گرفت ، نه تنها آدم هاي دانشگاه بلكه خيلي از آدم هايي كه پيش از اين دوستم بودند هم به مخالفت عليه من بلند شدند . من محكوم بودم به خاطر اينكه مي خواستم انسانيت را مثل يك گوسفند تجربه كنم . اونطوري كه خاكستري گفته بود . و سوناد . من فقط نمي خواستم آدمي باشم مثل صاحب .

بعد از اين تمام تلاشم را كردم تا از آدم هايي دفاع كنم كه مثل دوستانم قلع و قم مي شدند . گرچه خيلي اوقات تلاشم بي نتيجه بود اما به هر حال وژدانم آسوده بود . گاهي اوقات دلم مي گرفت . دوست داشتم بروم سر مزار پدر و مادرم اما آنها مزاري نداشتند. هيچ كس هم از من نمي پرسيد كه پدر و مادرم كه هستند و كجا هستند .

روزگار گذشت . خيلي گذشت . خيلي خيلي گذشت . خيلي خيلي خيلي گذشت تا يك روز . درست همانجايي كه براي آخرين بار رفيق را ديده بودم كه با طنابي كه به دور گردنش حلقه شده بود آويزان بود . ايستادم و حلقه اي را ديدم كه به دستان دوستان و نا دوستان به گردنم مي افتد . در آخرين لخظات كه چشمانم از فشاري كه روي گردنم بود خيس شده بود . از لابلاي اشك هايم آدم ها ديدم كه نگاهم مي كنند . آدم هايي كه خيلي از آنها آدم نبودند . خيلي ها هم شبيه دوستان سابقم بودند . مال هاي صاحب . دوست داشتم به همه بگويم دوستان . دوست داشتم براي همه اشك بريزم و تلاش كنم . دوست داشتم انسان باشم و آدم بودن را تجربه كنم . دوست داشتم به همه ياد بدهم كه مي شود آدم شد حتي اگر گوسفند باشيم . اما افسوس كه مرگ اجازه نداد .

آن روز امروز بود .

پايان


 

 

 

نظر بدهید