تلويزيون

بنام خدا

تلويزيون

پسر از روي كاناپه بلند شد . زيرش را نگاه كرد و سوزن شكسته را برداشت و داد زد جاي سوزن اينجاست . سوزن را پرت كرد آنطرف . نزديك سطل زباله . اما نيافتاد توي سطل زباله .

كنترل را برداشت و دوباره روي كاناپه نشست . شبكه را عوض كرد و غرق تماشاي تلوزيون شد .

اولي سريال بود. مَردي كه مُرده بود اما هنوز زنده بود . قرار شد شب برود سراغ دختري كه او را مي ديد تا فردا با هم حركت كنند و بروند از اين شهر كه صبح تا شب اش سياه است . بروند تا شايد آدمي را پيدا كنند كه قلب شان را هديه كنند به او . يكي براي عشق و يكي براي زندگي . ميانه هاي راه ماشين خراب شد و آدم مُرده عاشق آدم زنده شد . هيچكدام به روي هم نياوردند كه عاشقي چه رنگي دارد اما سرخي عشق بدجوري توي چشم هاي صميمي شان ذق مي زد .

بالاخره ماشين روشن شد و دوباره افتاد توي جاده اي كه مي رسيد به ته . توي راه يكي يكيِ آدم ها را ديدند و باهاشان صحبت كردند . اما نه كسي حاضر شد قلب اش را با كسي عوض كند و نه كسي حاضر به عاشق شدن شد(نه كسي حاضر شد عاشق شود ) .

توي راه برگشت ،ديگري كه قرار بود عاشق شود تصادف كرد و مُرد . نمُرد . تازه شد مثل مَردي كه مُرده بود و زنده بود . هر دو تا قلب شان را دادند به كساني كه سر صف دكان پيوند نوبت شان جلوتر از همه بود و زنبيل گذاشته بودند . خودشان هم گم شدند توي حلقه اي كه معلوم نبود چه رنگي است اما سبز صدايش مي كردند .مثل عشق .

پسر شبكه را عوض كرد . مجري برنامه داشت مي خنديد به صداي دختربچه اي كه توي مسابقه اس ام اس برنده يك دستگاه تلوزيون شده بود . گفت كجاي زندگي خنده مي كني .

عوض كرد . نوشابه خورد به زمين و گازش پخش شد توي هوا . يكي گفت خنك بنوشيد و شبكه عوض شد .

شير غرش كرد . اما زود آرام شد و نشست . چون مي دانست كاري از دست اش بر نمي آيد . گذاشت بچه شيرها راحت دورش بگردند . چون روزي خودشان مي شدند سلطان جنگل . شايد هم تلويزيون .

عوض كرد . اخبار گفت همه آدم هايي كه پشت ديوار بسته شده ، پشت برق قطع شده ، پشت آب خشك شده و پشت فريادي كه خفه شده بود ، گير كرده بودند . مُردند .

همسايه ها مامور گذاشتند كنار شكاف هاي ديوار كه مبادا آنها كه هنوز شانس زنده بودن داشتند پناه بياورند اينطرف . بعد كه از مرگ همه مطمئن شدند بيانيه صادر كردند و اظهار تاسف كردند . بعد هم پلاكادر نوشتند كه مرگ بر ظلم و تزيور و دادند دست مردمي كه معلوم نبود كدام طرفي اند .

عوض كرد . مَردي دست اش را توي سينه آدمك پلاستيكي فرو برد و قلب اش را بيرون آورد . با صداي بلند گفت بچه ها اين قلب است . يعني جايي كه آدم ها به آن احتياج دارند تا زنده بمانند . اما مرد نگفت دل كجاست .

عوض كرد .صوت قرآن كه مثل هواپيمايي فرود مي آمد گفت انالله و انا اليه راجعون . بعد هم گفت صدق الله علي العظيم .

عوض كرد . شبكه توي برفك دست و پا مي زد. پر از صداي نا موزون بالا پايين پريدن و مبارزه سياه و سفيد ها . صدا همه خانه را پر كرد .حتي اتاقي را كه گوشه بود . يكي از آن ته اتاق داد زد خاموش كن . پسر كليد آف را زد و تلويزيون را خاموش كرد . با سياه شدن صفحه نمايش چشم هايش را روي هم گذاشت و به چيزهايي كه ديده بود فكر كرد .

پايان


فرستادن دیدگاه