تاكسي

بنام خدا

تاكسي

تاكسي چند قدم جلوتر از پاي جوان توقف كرد . زمين خيس شده بود از برفي كه ديشب باريده بود . خورشيد بدجوري مي كوبيد توي سر سفيد برف ها كه آبشان كند از خجالت . پسر قدم هايش را يكي در ميان و جا بجا برداشت تا خيس نشود شلوارش را كه تازه خريد بود . درب كشويي تاكسي را كشيد و ادامه مطلب »

تلويزيون

بنام خدا

تلويزيون

پسر از روي كاناپه بلند شد . زيرش را نگاه كرد و سوزن شكسته را برداشت و داد زد جاي سوزن اينجاست . سوزن را پرت كرد آنطرف . نزديك سطل زباله . اما نيافتاد توي سطل زباله .

كنترل را برداشت و دوباره روي كاناپه نشست . شبكه را عوض كرد و غرق تماشاي تلوزيون شد . ادامه مطلب »